دلتنگی
دلتنگی
مثل باد که میزند به پنجره
دلتنگی به قلبم هجوم می آورد
وآخرین ذره های وجودم را تمام میکند
یادم می آید از لحظه هایی که بی دریغ میخندیدم
وبی محابا می دویدم به سوی پروازو سبکبالی
آن روزها زندگی سبز و شادمان بود
ومردمان سبد سبد مهربانی به هم تعارف می کردند
خبر از غصه نبود
غم خریدار نداشت
شهر پر بود از پرنده
وروستا رقص گل و رنگ و لبخند بود
به اناری ، سیبی یا تیله ای خوشرنگ دلخوش داشتیم
دوریک کرسی همه دلها گرم بود
تکه ای از دلم انگار
جامانده در خانه کودکی ام
باید بروم و آنرا از لابلای خاطراتم بردارم
کاش اینروزها به سادگی و زیبایی همان دیروزها بود.
احمد.ن
مثل باد که میزند به پنجره
دلتنگی به قلبم هجوم می آورد
وآخرین ذره های وجودم را تمام میکند
یادم می آید از لحظه هایی که بی دریغ میخندیدم
وبی محابا می دویدم به سوی پروازو سبکبالی
آن روزها زندگی سبز و شادمان بود
ومردمان سبد سبد مهربانی به هم تعارف می کردند
خبر از غصه نبود
غم خریدار نداشت
شهر پر بود از پرنده
وروستا رقص گل و رنگ و لبخند بود
به اناری ، سیبی یا تیله ای خوشرنگ دلخوش داشتیم
دوریک کرسی همه دلها گرم بود
تکه ای از دلم انگار
جامانده در خانه کودکی ام
باید بروم و آنرا از لابلای خاطراتم بردارم
کاش اینروزها به سادگی و زیبایی همان دیروزها بود.
احمد.ن
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۹۷ ساعت 19:37 توسط احمدنصرتی
|
خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی